فردا ...
خاک شد هر که بر این خاک زیست
خاک چه داند که در این خاک کیست
سر انجام که باید در خاک رفت
خوشا آن کس که پاک آمد و پاک رفت
من جواد نائلا به جواد
رفتم خار از پا کشم محمل زه چمم دور شد -×- یک لحظه من غافل شدم صد سال راهم دور شد
خاک شد هر که بر این خاک زیست
خاک چه داند که در این خاک کیست
سر انجام که باید در خاک رفت
خوشا آن کس که پاک آمد و پاک رفت
من جواد نائلا به جواد
از دوستان عزیزی که این مدت ما رو قابل دونستند و به ما سر زدن و با نظرات خودشون ما رو راهنمایی کردن ممنون ...
هر چند که دوست نداشتم این رو بگم و لی فکر کردم اگه نگفته برم بی وفایی کردم ...
البته میام و بهتون سر میزنم ولی دیگه نمیتونم این وبلاگ رو ادامه بدم چون این وبلاگ شاهد عشق من بود ...
این آخرین شعر رو تقدیم میکنم به کسی که آخرین عشق من بود و تنها کسی بود که توی زندگیم پاک اومد و رفت تا لحظه آخر ...
تنها آرزوم اینه برم پیشش و تنهاش نزارم همیشه توی قلبمی و فراموشت نمیکنم دوستت دارم...
البته اگه ترجمه فارسیش بد شده باید منو ببخشید چون زیاد آشنا نبودم با دستور زبان فارسی ...
دلنیا ...
که هاتم ، تو نوستبوی ... نه بو بروسکه ی چاوه ره شه کانت ...
زه وی له رزی ... له فه ر میسکی چا وه کانم لا فاو هه لسا ...
وشکای ده می ته ژه ند ... هه لی نوشی ، نام بو نه ت دی ...
تو نوستبوی ... له شی دار بی له تر سانا هه ل ئه له رزی ...
گه لا وه ری ... پاییز هاتو بو به میوان ...
تو نوستبوی ... خه مه روا ، تو نه مابوی ، په نجه ره ش بسرا ...
چاوه کانیان دا پوشی بو ...
خه ونه ، ئه وینه ... داره ته رمه ، گوله سور ... کفنه سپی ، جله رش ...
شو تورا بو ... تاریکی جه ئه هیلا ...
که هاتم تو له کووی بوی ... چاوم سری ، دار بی وه ری ... پاییز قری ...
شوشه شکا ... روژ تاریک بو ...
دلنیا ، ئه تو نالیت ... ئه تو نالیت که ی دیته وه ...
چاوه کانیان دا پوشی بو ...
ولامیکی پر به دنگی په دامه وه ... له وه کانی سارد بون ...
وک بردی سه ر گلکوکه ی ...
ترجمه فارسی :
دلنیا...
وقتی که آمدم ، تو خوابیده بودی ... نبود برق چشمان سیاهت ...
زمین لرزید ... از اشک چشمانم سیل جاری شد ...
خشکی دهانش را باز کرد ... اشک ها را نوشید ، نمیدانم چرا ندیدی ...
تو خوابیده بودی ... بید از ترس به خود میلرزید ...
برگ ها ریختند ... پاییز آمد و مهمان شد ...
تو خوابیده بودی ... غمی سبز شد...
تو نبودی ، پنجره هم بسته شد ...
چشمهایش را پوشانده بودند ...
خوابی ، عشقی ... تابوتی ، گل سرخی ... کفن سفیدی ، لباس سیاهی ...
شب قهر کرده بود ... از تاریکی فرار میکرد ...
وقتی آمدم تو کجا بودی ... چشمانم را پاک کردم ...
برگ های بید ریخت ، پاییز جار زد...
شیشه شکست ... روز تاریک شد...
دلنیا ، تو نمیگی ... تو نمیگی کی بر میگردی ...
چشمهایش را پوشانده بودند ...
جوابی پر از سکوت به من داد ...
لب هایش سرد بودند ...
مانند سنگ مزارش ...


شه عرم ... هه لبه ستم ...عه شقم ... ئه وینم ...
له گه لم به ... بو دواين روژی من ...
له گه ل تومه ...
ئه م شه و نامو ترين وشه له سه ر زارم ئه تكه ...
بو دواین روژی من ...
وشه ی به توی ... وشه ی ئازاری به تو بون ...
له گه ل تومه ...
له گه لم به ... مه م گریه نه ٬ ته ر گریاوم ...
له گه لم به ... با تا دمؤو بیانی روحی ئه وین داری به یکه وه بنوسین ...
بیکه ین به روحه کی والا به ئه م په نوسه شکاوه ...
له گه لم به ... بو دواین روژی من ...
نامه اي براي تو ...
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...
قيصر امين پور
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
سهراب سپهری
بی نه خشه نه م ...
به تابلوی عه شقت نا وی بنم ...
تا که ی ئا واتی وتنی خوشم ده وه یت له دلما به ت ...
ئازارت ده دات که پیم بله ی خوشه ویستی ...
به من که سه دان جار پیتم وته خوشه ویستمی ...
بو جاریک ...
بو ئاخر جار...
ئه یتر له تم ناویت که بله ی خوشه ویستی ...
چاوانت عه شقیان له ده باریت ...
به لام تا که ی رونی نا که یت ...
بو جاریک ...
بو ئاخر جار ...
وتت که باور کردنت به س سه خته ...
به لام من ته نیا توم هه یه که باورم بکات ...
که س شک نابم که ئه وینمی پیشکه ش بکه م ...
که س شک نابم که عه شقمی پیشکه ش بکه م ...
ده وه ره بو لام با له گه ل تو دا ...
باسی خوشه ویستی باسی عه شق بکه م ...
ئه م شه عره په ش که ش به خوشه ویست ترین که سه
که خوشه ویست ترین که سی زندگی منه
.... خوشم ده ویت ....


دلنیا به ده مه وه...
مطمئن باش برمیگردم...

برایم بنویس؟
بال خیالم شکسته..!
دفتری را که برایم فرستاده بودی...
باور کن پاره شده...
تنها چند برگ از آن مانده...
آن هم نوشته ی خودت است...
مثل آیتی به گردن انداخته ام...
تا بدانی دلم برای توست...
تقدیم به دوست و خواهرم سحر

جای پای تو جا مانده بود ...
هم اکنون خانه من است ...
چرا نیامدی ..؟
شعرم چشم انتظار دیدار بود ...
دسته گلی در آغوش دارم ...
از دیروز آبش میدهم ...
کی بیایی ..؟
چشمانم خشک شده ...
بخاطرت باز نگه میدارم ...
چشمان خسته را نبسته ام ...
تا راه برایت روشن باشد ...
دلم را مانند قالیه سرخی سر راهت پهن کرده ام ...
تا قدم هایت آرام باشند ...
باز بیا تا نگاهت کنم ...
چشمانم را از تو پر کنم ...
وقتی تو میهمان دلم باشی هیچ چیزی از خدا نمیخواهم ...
این شعر رو تقدیم میکنم به مادر عزیزم
امید وارم همیشه زنده باشی
فرهاد تک پسر و دوست تو.
ای فلک گر مرا نمی زادی اجاقت کور بود
من به این زاده راضی نیستم به خدا زور بود
نگاه ساکت باران به روی صورتم وارونه می افتد ...
همه گویند عجب شاد است ...
عجب خندان ...
ولی آنها چه می دانند ...
که من کوهی پر از دردم ...

عید سعید فطر را به تمام دوستان گلم تبریک میگم

رفیقان همه فکر عیدند و ما در غم هجرانیم
محرم صد شرف دارد به این عیدی که ما داریم
منو تاریکی ...
ئمشو تاریکی روی له دلی من کردوه ...
میوانی دلی پر له سوزی منه ...
له گلیا به تنیایی دانیشتبوم ...
باسی عه شقم بو کرد ...
باسی خوشه ویستی ...
باسی خومان دوانه ...
باسی ئه وهمو یاده ...
باسی دلداری و ئه وین داری ...
...
په که نی پیم ...
وتم تاریکی راستی پیم بله بو په ئه کنی ...؟
وتی مگر نازانی بوچی من لیت میوان بوم...؟
هاتوم باسی فراقت بو بکم ...
باسی جدایی ...
باسی تو ... باسی ئه و ...
باسی ناخوشی ...
باسی نامویی ژیان ...
ئمسا زانیم تونیت ... له لام نیت ... رویشتیت ...
شعر از فرهاد (رهگذر)

افسوس که ندانستم...
روزکاری در ژرفای نکاهت ...
نوری از عشق ومحبت بود...
زمانی در آهنک صدایت...
صوت دلنشین رفاقت بود...
با تو آموختم باور را...
همه تو مملو از صداقت بود...
دل دادم به مهربونیت...
این همه دار و ندار من بود...
افسوس که ندانستم...
این صداقت تصور من بود...
به کردی:
روژکاریک له عه عماقی نیگات دا...
نوره له عه شق و موحیبت بو...
زمانه له ئاهنگی دنگتدا...
دنگی دل رفینی رفاقت بو...
له گه ل تو دا باور کردن فیر بوم ...
تواوی تو پر له صداقت بو...
دلم دا به مهربانیت ...
ئمه تواوی دار و نداری من بو...
بلام که نمزانی...
ئه م صداقته باوری من بو...
شعر از دوست خوبمون سحر

خه ونه کم دی ...
تو بویت هاتیته ناو خیالم ....
خیالیکی پر له خوشه ویستی ...
پیمه وت خوشه ویستمی ...
وتت پیش ئه وی چاوکانم ترکی تو بکات ترکی دونیا ئه کات ...
وتت ئه و کاته ی که نتوانی خوت له ناو ئاوینه ی چاوما ببینی ...
بزانه روژی کوتای ژینمه ...
توبوی که ئه ت وت هه ناسه ی نه هه وس ...
توبوی ئه ت وت تو هیتو به س ...
راچلکام ...
زانیم خه ون بو ...
پر به دل گریام... هاوارم کرد له خوا ...
خوایه ... خوایه ...
منی شیدا چاوه روان مکه...
یا بم کوژه یا با جاریکی تر بیته وه ناو خیالم ...
خوایش هیچ بلینیکی پیم ندا ...
ئه مسا زانیم چه نده بی کسم ...
چونکه به توم ...

فرمودی : لا تقنطوا من رحمته الله ...
از رحمت خدا نا امید نشو...
این المرء و قلبه ...
خدا حائل است میان انسان و قلبش ...
گفتم : هیچ کسی رو ندارم ...
فرمودی : نحن اقرب الیه من حبل الورید ...
ما از رگ گردن به تو نزدیک تریم ...
فاذکرونی اذکرکم ...
پس مرا یاد کنید تا یاد شما باشم...

امروز صبح وقتی خداوند پنجره طلایی آسمان را باز کرد
ازم پرسید :
چه آرزوی داری؟
گفتم : خداوندا به حق بزرگی و رحمتت عشقی رو که ازم گرفتی
بهم برگردون آخه خودت میدونی که من چقدر تنها هستم...
سکوت همه جا را فرا گرفت ودیگر صدای از آسمان شنیده
نشد...
آیا تقدیر قابل تغییر نیست؟
آیا نمی توانیم آنچه را که در این دنیا میخواهیم به دست آوریم؟
پس چرا ما آفریده شدیم؟
برای به دوش کشیدن بار محنت و سختی؟
جواب های روشن و قابل تفکر...
فصلنا الایات لقوم یعلمون...
همانا ما آیات خود را برای مردم دانا به تفصیل بیان کردیم...
قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا وَعَلَى اللّهِ
فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ.
بگو جز آنچه خدا براى ما مقرر داشته هرگز به ما نمىرسد
او سرپرست ماست و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
قَالَ طَائِرُكُمْ عِندَ اللَّهِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ.
گفتسرنوشتخوب و بدتان پيش خداست بلكه شما مردمى هستيد
كه مورد آزمايش قرار گرفتهايد.